*خزان چو بگذرد از پی بهار میآید . . . . . . . . . . خزان عمر ندارد بهار هزار افسوس
*در راه دوست صبر بود چاره بلا . . . . . . . . . . من با بلای صبرشکن چون کنم کنون
*زینت ظاهر چکار آید دل افسرده را . . . . . . . . . . نقش بر دیوار زندان گر نباشد گو مباش
*ما غافل و عمر گذرانست که رفت . . . . . . . . . . دزدان به کمین و کاروانست که رفت
دردا که اجل رسید و این است رسید . . . . . . . . . . افسوس که عمر رفت و آنست که رفت
*هر روز که میرود شبی دنبالش . . . . . . . . . . چون نیک کنی تفحص احوالش
مرگیست که میرسد ز صحرای عدم . . . . . . . . . . عمریست که میرود به استقبالش
کشکولمنتظری
سنگرو پيدا بکن
جيره جنگی بردار
پوتينها رو پا بکن
جبهه ديگه تمومه
فرهنگشه که اصله
از يه بیسيم ياد بگير
سيم نداره و وصله
جداً ببين يه بیسيم
با اينکه سيم نداره ...
ادامه مطلب
امروز بعد از مدتی دوری دوباره برگشتم تا آپدیت کنم ، گفتم برا شروع دوباره بد نیست از "سپهر" بگم، امروز شعر پشت جلد "دفتر سرخ" رو میخوندم ، خوشم اومد گفتم که با شما هم در میون بذارم:
...........................
کوه پرسيد ز رود
زير اين سقف کبود
راز ماندن در چيست؟ گفت : در رفتن من
کوه پرسيد : ومن؟ گفت : در ماندن تو
بلبلی گفت : و من؟
خندهای کرد و گفت : در غزلخوانی تو
آه از آن آبادی
که در آن کوه رَوَد رود ، مرداب شود
و در آن بلبل سرگشته سرش را به گريبان ببرد،
و نخواند ديگر
من و تو ، بلبل و کوه و روديم
راز ماندن جز
در خواندنِ من ، ماندنِ تو ، رفتنِ ياران سفر کردهیمان نيست ، بدان!
اتل متل يه بازی
بازی يی بچهگونه
از آقاجون نشسته
تا کوچولوی خونه
اول عمو نشسته
بعد زنعمو فريده
بعد مامان و آقاجون
بعد بابا و سعيده
مامانبزرگ کنارش
بعد عمهجون خجسته
بعد هم شوهر عمه که
سوخته ، کنار نشسته
همين طوری که میخوند
رسيد به پای باباش
با دست روی پاهاش زد
تقّی صدا کرد پاهاش
يک دفعه رنگش پريد . . .
ادامه مطلب
بی دل زنده چه مـــــــردار چه تو * * * زین شرف مانده چه دیوار چه تو
دل به تدبیر خـــــــرد نتوان یافت * * * بگذر از خـود که بخود نتوان یافت
این که در پهلـوی چپ میبینی * * * به اگـــــــــــــر پهلو از و در چینی
راستی جـــــوی که در پهلویش * * * دل و جــــــان زنده شود از بویش
دل شود زنده ز بی خـویشتنی * * * نه ز پر علمـــــــــی و بسیار فنی
ره بی خــــــــــــویشتنی آوردن * * * بهتـــر از دود چراغت خــــــــــوردن
گر تو از خــود ننشینی به فراغ * * * روشنــایی ندهد نفت چــــــــــــراغ
اسکندرنامهجامی
خزائن
هست در دیـده من، خوبتر از روی سفید
روی حرفی که به نوک قلمت گشت سیاه
عـــــــزم من بنده چنانست که تا آخر عمر
دارم از بــــــــهر شرف ، خطّ شریف تو نگاه
انوری
کشکولشیخبهایی
