تبليغاتX
دلبران
www.delbaran.ir
revayat50.blogfa.com
delbaran.321.cn


*خزان چو بگذرد از پی بهار می‌آید . . . . . . . . . . خزان عمر ندارد بهار هزار افسوس

*در راه دوست صبر بود چاره بلا . . . . . . . . . . من با بلای صبرشکن چون کنم کنون

*زینت ظاهر چکار آید دل افسرده را . . . . . . . . . . نقش بر دیوار زندان گر نباشد گو مباش

*ما غافل و عمر گذرانست که رفت . . . . . . . . . . دزدان به کمین و کاروانست که رفت

 دردا که اجل رسید و این است رسید . . . . . . . . . . افسوس که عمر رفت و آنست که رفت

*هر روز که می‌رود شبی دنبالش . . . . . . . . . . چون نیک کنی تفحص احوالش

 مرگیست که می‌رسد ز صحرای عدم . . . . . . . . . . عمریست که می‌رود به استقبالش

کشکول‌منتظری

نوشته شده توسط محمد در 86/07/30لینک  | 


برادرم ، خواهرم
سنگرو پيدا بکن
جيره جنگی بردار
پوتينها رو پا بکن

جبهه ديگه تمومه
فرهنگشه که اصله
از يه بی‌سيم ياد بگير
سيم نداره و وصله

جداً ببين يه بی‌سيم
با اينکه سيم نداره ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد در 86/07/04لینک  | 


سلام

امروز بعد از مدتی دوری دوباره برگشتم تا آپدیت کنم ، گفتم برا شروع دوباره بد نیست از "سپهر" بگم، امروز شعر پشت جلد "دفتر سرخ" رو می‌خوندم ، خوشم اومد گفتم که با شما هم در میون بذارم:

...........................

کوه پرسيد ز رود
زير اين سقف کبود
راز ماندن در چيست؟             گفت : در رفتن من
کوه پرسيد : ومن؟                   گفت : در ماندن تو
بلبلی گفت : و من؟
خنده‌ای کرد و گفت :             در غزل‌خوانی تو
آه از آن آبادی
که در آن کوه رَوَد                  رود ، مرداب شود
و در آن بلبل سرگشته سرش را به گريبان ببرد،
و نخواند ديگر
من و تو ، بلبل و کوه و روديم
راز ماندن جز
در خواندنِ من ، ماندنِ تو ، رفتنِ ياران سفر کرده‌ی‌مان نيست ، بدان!

نوشته شده توسط محمد در 86/06/12لینک  | 


این هم یه شعر از " دفتر سرخ " ابوالفضل سپهر که بی‌ارتباط با این ایام هم نیست ، بخونید و ...

اتل متل يه بازی
بازی يی بچه‌گونه
از آقاجون نشسته
تا کوچولوی خونه

اول عمو نشسته
بعد زن‌عمو فريده
بعد مامان و آقاجون
بعد بابا و سعيده

مامان‌بزرگ کنارش
بعد عمه‌جون خجسته
بعد هم شوهر عمه که
سوخته ، کنار نشسته

همين طوری که می‌خوند
رسيد به پای باباش
با دست روی پاهاش زد
تقّی صدا کرد پاهاش

يک دفعه رنگش پريد . . .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد در 86/05/28لینک  | 


بی دل زنده چه مـــــــردار چه تو   * * *   زین شرف مانده چه دیوار چه تو

دل به تدبیر خـــــــرد نتوان یافت   * * *   بگذر از خـود که بخود نتوان یافت

این که در پهلـوی چپ می‌بینی   * * *   به اگـــــــــــــر پهلو از و در چینی

راستی جـــــوی که در پهلویش   * * *   دل و جــــــان زنده شود از بویش

دل شود زنده ز بی خـویشتنی   * * *   نه ز پر علمـــــــــی و بسیار فنی

ره بی خــــــــــــویشتنی آوردن   * * *   بهتـــر از دود چراغت خــــــــــوردن

گر تو از خــود ننشینی به فراغ   * * *   روشنــایی ندهد نفت چــــــــــــراغ

اسکندرنامه‌جامی

خزائن

نوشته شده توسط محمد در 86/04/31لینک  | 


هست در دیـده من، خوب‌تر از روی سفید                   

                    روی حرفی که به نوک قلمت گشت سیاه

عـــــــزم من بنده چنانست که تا آخر عمر                   

                    دارم از بــــــــهر شرف ، خطّ شریف تو نگاه

انوری

کشکول‌شیخ‌بهایی

نوشته شده توسط محمد در 86/04/10لینک  |